مجله موسیقی ملود
0

آهنگ آلمانی Do kanns zaubere (تو می‌توانی جادو کنی) از BAP به همراه متن و ترجمه مجزا

بازدید 144

E’ wieß Blatt Papier, ’ne Bleisteff
Jedanke bei dir, sitz ich
Ahm Finster un hühr, wat sich
Affspillt vüür der Düür, bess ich
Affrötsch enn die Zick, enn der et dich für mich nit joov
Un mir mieh Lääve vüürm Daach X
Op eimohl vüürkütt wie en Stroof

Do kanns zaubre wie ding Mamm, die Kaate läät
Irjendsujet muss et sinn
Jede andre hätt jesaat: „Et ess zo spät
Dä Typ ess fäädisch, nä, dä Typ
Dä krisste wirklich ni’ mieh hin!“

Mem Rögge zur Wand, spaßend
Un jede Naach voll wohr ich
Mieh bessje Verstand hassend
Total vun der Roll wohr ich
’T Schlemmste wohr, als mir, wie du mich endlich rejistriert
Entsetzlich klar wood, dat et jetz oder nie
Met uns zwei passiert

Mensch, wohr ich nervös, als ich
Dir alles jesaat, hektisch
Un trotzdäm erlös, weil du mich
Nit treck ussjelaach un dich
Für mich intressiert häss, für all dä Stuss, dä uss mir kohm
Für all dä Laber, dä ich jebraat hann
Weil die Chance zo plötzlich kohm

Do kanns zaubre wie ding Mamm, die Kaate läät
Irjendsujet muss et sinn
Jede andre hätt jesaat: „Et ess zo spät
Dä Typ ess fäädisch, nä, dä Typ
Dä krisste wirklich ni’ mieh hin!“

E’ wieß Blatt Papier, ’ne Bleisteff
Jedanke bei dir, sitz ich
Ahm Finster un hühr enn mich
Kreech kaum jet notiert, weil ich
Immer noch nit raffe, dat mir uns tatsächlich hann
Un mir deshalv halt wiesmaache
Dat du wirklich zaubre kanns!

ترجمه فارسی

یک برگ کاغذ سفید، یک مداد،
به تو فکر می‌کنم، نشسته‌ام
کنار پنجره و به آهنگی گوش می‌دهم
که جلوی در می‌زنند، تا اینکه
سُر می‌خورم و می‌روم به آن زمان که تو برایم وجود نداشتی،
و زندگی‌ام، پیش از آن روز اول،
یکباره به نظرم مثل نفرین می‌رسد.

تو می‌توانی جادو کنی، مثل مامانت که با ورق فال می‌گیرد
یک همچنین چیزی باید باشد
هر کس دیگری بود، می‌گفت: «خیلی دیر است
کار این آدم تمام است، نه، جِدّی
واقعا نمی‌توانی نجاتش دهی!»

تو وضعیت سختی گیر کرده بودم و در همان حال شوخی می‌کردم
و هر شب مست بودم
بیزار از یک ریزه عقلی که داشتم
پاک گیج بودم.
بدتر از همه وقتی بود که بالاخره از چشمت دور نمانده بودم
و بدجوری برایم روشن شده بود که یا حالا یا هرگز
این اتفاق برای‌مان می‌افتد

وای که چه عصبی بودم، وقتی که
همه چیز را برایت تعریف کرده بودم، با دستپاچگی –
و با اینحال سبک شده بودم چون تو
یکراست به من نخندیدی و
به من علاقه داشتی، به همه اراجیفی که گفته بودم
و همه داستان‌هایی که تعریف کرده بودم،
چون فرصت یکهو دست داده بود.

تو می‌توانی جادو کنی، مثل مامانت که با ورق فال می‌گیرد
یک همچنین چیزی باید باشد
هر کس دیگری بود، می‌گفت: «خیلی دیر است
کار این آدم تمام است، نه، جِدّی
واقعا نمی‌توانی نجاتش دهی!»

یک برگ کاغذ سفید، یک مداد،
به تو فکر می‌کنم، نشسته‌ام
کنار پنجره و به صدای درونم گوش می‌دهم
به زحمت چیزی روی کاغذ آورده‌ام، چون
هنوز هم باورم نمی‌شود که ما دو تا با هم هستیم
و برای همین است که به خودم می‌قبولانم
که تو واقعا می‌توانی جادو کنی

نظرات کاربران

  •  چنانچه دیدگاهی توهین آمیز باشد و متوجه نویسندگان و سایر کاربران باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاه شما جنبه ی تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشتر بخوانید