مجله موسیقی ملود
0

آهنگ ایتالیایی Caruso(کاروسو) از Lucio Dalla با متن و ترجمه مجزا

بازدید 164

Qui dove il mare luccica
e tira forte il vento,
su una vecchia terrazza
davanti al golfo di Surriento,
un uomo abbraccia una ragazza
dopo che aveva pianto,
poi si schiarisce la voce
e ricomincia il canto.

Te vojo bene assaje,
ma tanto tanto bene, sai.
È una catena ormai,
che scioglie il sangue dint’ ’e vene, sai.

Vide le luci in mezzo al mare,
pensò alle notti là in America,
ma erano solo le lampare
e la bianca scia di un’elica.
Sentì il dolore nella musica,
si alzò dal pianoforte,
ma quando vide la luna uscire da una nuvola,
gli sembrò più dolce anche la morte.
Guardò negli occhi la ragazza,
quegli occhi verdi come il mare,
poi allimprovviso uscì una lacrima
e lui credette di affogare.

Te vojo bene assaje,
ma tanto tanto bene, sai.
È una catena ormai,
e scioglie il sangue dint’ ’e vene, sai.

Potenza della lirica,
dove ogni dramma è un falso,
che con un po’ di trucco e con la mimica
puoi diventare un altro.
Ma due occhi che ti guardano,
così vicini e veri,
ti fan scordare le parole,
confondono pensieri.
Così diventa tutto piccolo,
anche le notti là in America,
ti volti e vedi la tua vita
come la scia di un’elica.
Ma sì… è la vita che finisce,
ma lui non ci pensò poi tanto,
anzi, si sentiva già felice,
e ricominciò il suo canto.

Te vojo bene assaje,
ma tanto tanto bene, sai.
È una catena ormai
che scioglie il sangue dint’ ’e vene, sai.

Te vojo bene assaje,
ma tanto tanto bene, sai.
È una catena ormai,
e scioglie il sangue dint’ ’e vene, sai.

ترجمه فارسی

اینجا…جایی که دریا می درخشد
و باد پر قدرت می وزد
روی تراسی قدیمی
در خلیج سورنت
مردی دختری را در آغوش گرفته است
بعد از اینکه که گریه کرده بود
او صدایش را صاف می کند و دوباره شروع به خواندن می کند

خیلی تو را می خواهم
خیلی خیلی زیاد…می دانی
و حالا(احساسش) مانند زنجیریست
که می دانی خون را درون رگ ها می جوشاند

او نور میان دریا را دید
و به شبهای آمریکا اندیشید
اما آنها فقط قایقهای شبانه
و پروانه های نورانی(پروانه با دنباله ی سفید) بودند
درد را در موسیقی حس کرد
و از پشت پیانو بر خاست
اما هنگامی که ماه را در حال بیرون آمدن از پشت ابر دید

حتی مرگ هم به نظرش شیرین(خوشایند) آمد
به چشمان دختر نگریست
چشمانی که مانند دریا سبز بودند
ناگهان اشکی جاری شد
و او احساس غرق شدن کرد

خیلی تو را می خواهم
خیلی خیلی زیاد…می دانی
و حالا(احساسم) مانند زنجیریست
که می دانی خون را درون رگ ها می جوشاند

این قدرت شعر است
که می تواند هر درامی را دروغین جلوه دهد
همانطور که می توان با آرایش و(تغییر)حالت صورت
کس دیگری بود
اما(آن) دو چشم که به تو می نگرند
نزدیک و صادق
باعث می شوند که حرفهایت را فراموش کنی
و افکارت به هم بریزند

همه چیز کوچک می شود
حتی شب های آمریکا
تو بر می گردی و به زندگیت می نگری
که مانند دنباله ی یک پروانه است

بله این زندگیست که پایان می گیرد
اما او زیاد به آن فکر نکرد
برعکس…احساس خوشحالی کرد
و شروع به خواندن کرد

خیلی تو را می خواهم
خیلی خیلی زیاد…می دانی
و حالا(احساسم) مانند زنجیریست
که می دانی خون را درون رگ ها می جوشاند
خیلی تو را می خواهم
خیلی خیلی زیاد…می دانی
و حالا(احساسم) مانند زنجیریست
که می دانی خون را درون رگ ها می جوشاند

نظرات کاربران

  •  چنانچه دیدگاهی توهین آمیز باشد و متوجه نویسندگان و سایر کاربران باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاه شما جنبه ی تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشتر بخوانید