She told me that she loved me by the water fountain
She told me that she loved me and she didn’t love him
And that was really lovely ’cause it was innocent
But now she’s got a cup with something else in it
It’s getting kind of blurry at a quarter past ten
And he was in a hurry to be touching her skin
She’s feeling kind of dirty when she’s dancing with him
Forgetting what she told me by the water fountain
Now he’s grabbing her hips, and pulling her in
Kissing her lips, and whispering in her ear
And she knows that she shouldn’t listen
And that she should be with me by the water fountain
She couldn’t be at home in the night time because
It made her feel alone, but at that time she was too young
I was too young
I should’ve built a home with a fountain for us
The moment that she told me that she was in love
Too young
I was too young
Too young, too young, too young
And if she ever goes back to the water fountain
The handle will be broken and the rust set in
But my hand, it will be open and I’ll try to fix it
My heart, it will be open and I’ll try to give it
Now I’m grabbing her hips, and pulling her in
Kissing her lips, and whispering in her ear
And I know that it’s only a wish
And that we’re not standing by the water fountain
Too young, too young, too young
She couldn’t be at home in the night time
Because it made her feel alone
But at that time she was too young
I was too young
I should’ve built a home with a fountain for us
The moment that she told me that she was in love
Too young
I was too young
Too young, too young, too young
I should’ve built a home with a fountain for us
The moment that she told me that she was in love
Too young
I was too young
ترجمه فارسی
کنار فواره به من گفت که عاشق من است
به من گفت که عاشق من است و عاشق او نیست
و این واقعاً دوستداشتنی بود چون معصومانه بود
اما حالا او یک فنجان با چیز دیگری در آن دارد
ساعت ده و ربع کمی تار میشود
و او عجله داشت که پوستش را لمس کند
وقتی با او میرقصد، احساس کثیفی میکند
فراموش میکند که کنار فواره به من چه گفته است
حالا او باسنش را میگیرد و او را به داخل میکشد
لبهایش را میبوسد و در گوشش زمزمه میکند
و او میداند که نباید گوش کند
و اینکه باید کنار فواره با من باشد
او نمیتوانست شبها در خانه باشد زیرا
این باعث میشد احساس تنهایی کند، اما در آن زمان او خیلی جوان بود
من خیلی جوان بودم
باید برای خودمان خانهای با فواره میساختم
لحظهای که به من گفت عاشق است
خیلی جوان
من خیلی جوان بودم
خیلی جوان، خیلی جوان، خیلی جوان
و اگر او هرگز به فواره برگردد
دسته خواهد شکست و زنگ زدگی در آن جا میگیرد
اما دست من، باز خواهد شد و من سعی خواهم کرد آن را درست کنم
قلب من، باز خواهد شد و من سعی خواهم کرد آن را بدهم
حالا من باسن او را میگیرم و او را به داخل میکشم
لبهایش را میبوسم و در گوشش زمزمه میکنم
و میدانم که این فقط یک آرزو است
و اینکه ما کنار فواره آب نایستادهایم
خیلی جوان، خیلی جوان، خیلی جوان
او نمیتوانست شبها در خانه باشد
چون باعث میشد احساس تنهایی کند
اما در آن زمان او خیلی جوان بود
من خیلی جوان بودم
باید برایمان خانهای با فواره میساختم
لحظهای که به من گفت عاشق شده است
خیلی جوان
من خیلی جوان بودم
خیلی جوان، خیلی جوان، خیلی جوان
باید برایمان خانهای با فواره میساختم
لحظهای که به من گفت عاشق شده است
خیلی جوان
من خیلی جوان بودم
نظرات کاربران